چهلم به یاد ماندنی:روز چهلم مادر بزرگم بود و من مشغول پذیرایی از مهمان ها بودم. مهمان ها همچون خیلی گریه کرده بودند و حوصله شان سر رفته بود، تلوزیون را روشن کرده و مشغول تماشای آن بودند. یک لحظه فکر کردم که تلفن زنگ می زند، برای همین به سمت تلفن رفتم اما متوجه شدم که تلفن بوق آزاد می زند، ژس برای اینکه جلوی مهمان ها خراب نشوم الکی شروع صحبت کردم. بعد از چند لحظه هنوز تلفن را قطع نکرده بودم که مهمان ها زدند زیر خنده. تازه فهمیدم که تلفن ما نبوده، بلکه صدا از تلوزیون بوده است. با شرمندگی دوباره مشغول پذیرایی شدم
طوسی چه رنگیه: یک روز همراه ۲نفر از دوستانم برای خریدن مقنعه رنگی به بازار رفته بودم. رنگ مورد نظرم طوسی بود. چند مغاره را گشتیم اما هیچ کدام رنگ مورد نظر مرا نداشتند. آن قدر خسته شده بودم که به دوستانم گفتم: (( این مغازه آخره، اگه داشت که چه بهتر، ولی اگه نداشت دیگه نمی خواد بگردیم. )) رفتیم داخل مغازه و من با نا امیدی از فروشنده پرسیدم: (( ببخشید آقا، مقنعه طوسی دارید؟ )) فروشنده گفت: (( بله )). من در حالی که هیجان زده بودم گفتم:(( ا، چه خوب! می شه بیارید ببینم چه رنگیه؟ )) و ناگهان با خنده فروشنده و دوستانم متوجه سوتی ام شدم.
ويرايش قالب: فرهاد

